اگر دوستش داری،رهایش کن...
باید رهایش کرد ... آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن ...پرنده در قفس زیبا نمی خواند گرچه برایت تمام لحظه ها رانغمه خوانی کند .بگذار برود ...تمام افق ها را بگردد و برای تمام نگاه ها آواز سر دهد .صبور باش و رهایش کن .گفته اند : « اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگرنباشد ... » قفس ،آفریننده ی عشق نیست .گمان نبر که دانه های رنگارنگ، دل ، طبیعت آزاد این پرنده ی زیبا را اسیر تومی کند.
می دانم ...می دانم ...که رها کردنش رنج می آفریند زیرا چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد. اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجی است بسی دردناکتر ...آن هنگام که با کمترین خطایی روزنه ا ی گشاده شود و بگریزد ...آن هنگام را چه توانی کرد ؟! ...تو می مانی و این همه روزهایی که رنج برده ای اهلی شدنش را .رهایش کن ...دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند .پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند .به تمام گل ها عشق می ورزد و تمام سر شاخه های درختان تنها را حتی اگر پیر و خشکیده باشند لحظه ای میهمان می شود .از تمام چشمه سارها می نوشد و حتی می گذارد شیطنت کودکان، بال او را زخمی کند و خنده ای هدیه دهد ...اگر به سویت بازگشت بدان همیشه با تو می ماند و اگر رفت و دل به باغی دگر سپرد به گلی دگر ...و شاید قفسی دگر از آن تو نیست ...بگذار رها باشد !برای به دست آوردن دلی تلاش نکن ...دوستش بدار اما گمان نبر که با کوشیدن ، دلی از آن تو می شود که « کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ؟!...» بگذار مهرورزیدن چونان چشمه ای جوشان هر تشنه ای را سیراب کند اما مگذار که دستان هوس آلوده ای گل آلودت کند .به آنهایی عشق بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کنند ...
دلی را اسیر نکن و اسیر دلی نشو ... 

تقصیر فاصله نیست...

هیچ پروازی

مرا به تو نمی‌رساند

وقتی که تو

در کار گم‌کردن خود باشی...

پی نوشت: ٢٢بهمن...٢٢ بهمن...؟

/ 0 نظر / 7 بازدید