نبودنـــت وزن دارد...تُهی اما سنــگـــین

آدمهای خوب
از یاد نمیرن
"از دل نمیرن
 ازذهن نمیرن"!
ولی.......
زودتر از اینکه فکر شو کنی...از پیشت میرن...

سلام...زود همه چیز تموم شد...هنوز شاید خیلی وقت دیگه میشد باشه که...نشـــد باشه..یعنی اونی که اون بالاست نخواست که باشه...حالم از فکر به این هم بدمیشه که یه روز که دارم آرشیوم رو نگاه میکنم بخورم به این پست که توش خبر رفتن تو رو نوشتم... دلم میخاد یکباره دو سه ماهی از این داستان بگذره...ببخش خانوم خوبم ولی خاک سردی کرده باشه و جز خاطرات خوبت هیچی روی دلمون نباشه...امـــا....
سر خاکت خواهرت خوب گفت یعنی خوب فهمیده بود که تو برام به جای "جاری"، "خواهر" بودی...همیشه شوخ بودی همیشه پشتوانم بودی به من میگفتی قطب علمی خانواده به همه گفته بودی من نگران محیام خیلی میدوئه اخر تموم میشه...خواهر چرا تو تموم شدی...توی چشم بچه هات که نگاه میکنم تمام تنهایی دنیا در عین بودن این همه آدم رو میبینم...دختر یک سال نشدت رو هرچند همه دورش رو داریم ولی وقتی "مادر"ش نیست انگار کاملا بی صاحِبه...هرچند به قول مامان این حرف گناهِ "خدا" صاحبشه... یادته قبل به دنیا اومدنش به شوخی میگفتی:((من دختر ندارم سرخاکم برام گریه کنه تو خودت رو خووووب بزن!‌))وقتی به دنیا اومد گفتی :((محیا! ببین چی ب دنیا اوردم !در تو این توانایی رو نمیبینم بتونی اینجوری به دنیا بیاری!))منم گفتم:((حق داری حالا باید ی جوری تربیتش کنیم خووب بزنه توی سر خودش!)) پس چرا صبر نکردی؟ چرا اخر من بودم که باید حق مجلس رو ادا میکردم..ناخواسته...های های های....خدای من....همسرت...برادر همسرم...پسرخاله ی خودم...آخ صبر این مرد به این مصیبت هرچی هم زبون زد باشه اما من کمر خم شدش رو و چین روی صورتش رو دیدم وقتی با دستهای خودش تورو سپرد به خونه ی ابدیت...دیدن اینکه یه مرد جلو روت گریه میکنه خیلی درد آوره; اما دردآورتر اینه که ندونی چطور آرومش کنی!...اما همسرت خودش انگار میدونه این اخر راه همست...پدر پیرت برای به دنیا اومدن بچه هات شعر گفته بود کی فکرش رو میکرد که یک روز یک شعر برای خاکت بگه و اون رو توی ختمت بخونه...داغ روی دل مادرت ...خواهرات...واااایییی...

انقدر خوب بودی که تا غریبه ترین ها میگفتند مثل خواهرمون بود! به قول خواهرت همیشه میخواستی جاودانه بشی و بهترین راه برای خودت و بدترین برای مارو انتخاب کردی..هرچند به قول خواهرزادت الان اون بالا پیش خوبا نشستی داری بهمون میخندی و دعا میکنی ما بیایم پیشت اما محبوبه...هنوزپنج روز بیشتر نگذشته...اما..این پایـــین..مــــن...خیــلـــــی دلتنـــگـــتــمـــــ....

++خدایا . . .
خواستم بگویم تنهایم
اما نگاه خندانت ، مرا شرمگین کرد
چه کسی بهتر از تــو ... ! 

++ سخت محتاج دعا...سخت...سخت...

بعد نوشت:
تابستان که می آید ، نمی‌دانم چندساله می‌شوم
اما صدای  غریبی مرتب می‌گویَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟...

یاعلی

/ 16 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

[قلب][قلب][گل]

فاطمه

سلام..امیدوارم حالت بهترشده باشه![بغل]

خلوت نشین

بهتری عزیزم؟

عطر باران

سلام محیا جون [گل][قلب] هجرت ابدی محبوبه ی نازنین رو خدمتت تسلیت میگم واقعا متاسف ومتاثر شدم وشرمنده که به خاطر درگیری های زندگی نتونستم زودتر خبردار بشم و برای همدردی خدمت برسم یاد حرم میوفتم و گفتگوهامون در مورد محبوبه ! واقعا توی حرفات میشد احساس خواهری رو فهمید [ناراحت] روحش شاد وقرین رحمت حق خدا به شما وبازماندگان صبر وبردباری عنایت کنه

مریم

سلام همین الان دیدم فاطمه تو وبش بهت تسلیت گفته جا خوردم و آمدم ببینم کی فوت کرده ! خیلی ناراحت شدم خیلی خیلی خدا رحمتشون کنه . [گل] محیا جان تسلیت می گم در حالی که مطمئن نیستم که تسلیت گفتن ما باری از روی دوش شما برداره و باعث تسلی خاطرتون بشه . اما شک ندارم که خدا هوای بچه های کوچیک این خانم رو داره . خدا به همه تون صبر بده به خصوص به همسرش . [گل]

خلوت نشین

خواستیم ی سلامی عرض کرده باشیم [لبخند] همین ...

زهره

ادعونی استجب لکم[گل]

مریم

سلام امیدوارم خدا به شما و همه ی بازماندگان آرامش و صبر بده [قلب][گل]

عطر باران

[گل]

فاطمه

سلام ابجی حالت خوبه؟ عیدتم مبارک نماز وروزهات قبول درگاه حق[قلب][بغل]