لنگه ها هم جفت میشوند!

حکایت ما آدم ها حکایت کفشاییه که ..
اگه جفت نباشند ..
هر کدومشون .. هر چقدر شیک باشند .. هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه  لنگه به لنگه اند ..
کاش ..
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید ..
جفت هر کس رو باهاش می آفرید ..
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها ..
به اجبار،
خودشون رو جفت نشون نمی دادند ....لبخند

پی نوشت : کجای این قصه گم شد کلید درهای این رابطه...؟!

بعد نوشت : در جستجـــوی کلیــد! :) در حــآلِ جفتــ سازی ایم : )

/ 3 نظر / 50 بازدید
مقصودی

[خمیازه]

دفتر آبی

شاید حکایت لنگ بودن آدمها و جستجو برای یه لنگ دیگرشون حکایت نابرده رنج گنج میسر نمیشود باشد . شاید خدا جفت هم می آفرید گلایه میکردیم که چرا هیچان جستجو را از ما گرفته ! شاید این شاید ها هم شاید داشته باشند ! خدایا شکرت به خاطره همه آن چه دادی و نمی بینیم و هر آنچه که ندادی و میبینیم

دفتر آبی

حکایت ما ادم ها ،حکایت آدمیه که کفش هاش جفت نیست ولی مجبوره به راهش ادامه بده ، آدمی موفقتره که به فکر کفشهاش نباشه و از مسیر لذت ببره . کاش به جای جفت کردن کفشها ،به فکر جفت کردن دلها بودیم ! آخر نوشت : ما محکوم به زندگانی هستم ، خوشا آنان که حداقل با تصویر ذهنی زندگانی میکند نه زندمانی