اندر احوالاته غمینه گرم و آلوده ی ما!

سلام
متن زیر یک روزنوشته بیشتر...خودتون رو برای خوندنش اذیت نکنید.

بی مقدمه... این روزها اسیره غم های زودگذره زمانه شده ام! عینک "خوب بینیِ" چشمم گردوغبار گرفته و هرچه می بینم ...
قدیم می گفتند روزگار هرکه رو بیشتر دوست داره بیشتر سختی می ده... دلم میخواد یک جا یک روزی یقه ش رو بگیرم و فریاد زنان بهش بگم "لامصب!‌این همه علاقه به من..چرا؟!!" اما باز وقتی آدم های دوروبرم رو میبینم....
این روزها -از حق نگذریم- این خانواده ما هم حالا به جرم چه نمیدونم اما شده منبع هرچه مسئله غمبار و اعصاب خط خطی کن و هیچ کسی هم قصد انجام هیچ کاری رو نداره، ظاهرا! سر این داستان آخری که مریضی جاری بزرگه ی خودم هست که واقعا..دلم میخواد به خدا بگم "این مسخره بازیو تمومش کن..."بابا مگه بچه های معصومش رو نمیبینی مگه اون دونه برفشو نمیبینی...
یک طرف هم که بازی های آدمها و تنها دعای من که:"خدایا!‌به من آرامشی عطافرما که نزنم دهن یه عده رو سرویس کنم!"...خیلى سخته احساس کنى مثل دارویى فقط وقت نیـــــــــــاز ازت استفاده میکنن یا سراغی ازت میگیرن!ناراحت

من توی مسائلی که برای خودم پیش اومده نمی گم از اول محکم بودم ولی وقتی به عقب برمی گردم می بینم بعد از یه ذره شل دادن  و نک و نال همیشه جمع کردم خودم رو ،مسئلم رو ...حالا با کمک بقیه یا هرچیز...حرصم می گیره از آدم هایی که صدسال هم از یک مشگلشون بگذره باز هم چیزی جز نق و ناله یاد نمی گیرن یا همیشه فکر می کنن مشگل خودشون بزرگترین مشگل دنیاست یعنی یک ذره حاضر نیستند چشمشون رو باز کنن و بقیه رو هم ببینن، به نظر من اینجوری بهتر می تونن توجه بقیه رو جلب کنن... و اینکه خیلی وقته یادگرفتم و بارها هم گفتم که هرچه "هرآنچه" برای ما در زمان اتفاق می افته "خیرترین" اتفاقیه که توی اون زمان میتونسته بیفته از مثلا مسائل مالی تا افشا شدن یک سری مسائل در خانواده تا ...هرچه...(فقط تنها مسئله که هنوز خیریتش برام نا مفهومه همین مریضیه آخره که اون رو هم وقتی به همون قانون و به دست قادر مطلق می سپارم حلــــــه!)همینه که آخر همه این غرغرها میرسه به این جمله"بارپروردگارا! شکرت، غِلط کردم!



دوستانه: بابت تمام دعاهایی که برای ما می کنید و بابت تمام زیارت قبول هاتون متشکر و بهتره بگم سپــاسـگزارم این سفر سفری بود که به جرئت می تونم بگم همه دوستان مجازی رو دعا کردم و از طرف همه زیارت...
علّتش  را من نمی دانم ولی در این حرم/ بوی عطر کربلا جاری ست در جان بیشتر..(این شعر رو دوستداران شاه مشهد حتما بخونند.کلیک کنید.)

++ و چـه با صلابـتـــــ حکم میدهی کـه : حواسـَتـــ را جــمع کن
و من میمانم که چگونه جمعش کنم
وقتی تمامـش پیشِ توستـــ ...

+ Smiling has always been easier than EXPLAINING why i am sad...لبخند

یاعلی

/ 7 نظر / 19 بازدید
سمانه

i am sad[مغرور]

سمانه

سلام محیا جون منم چندماه پیش هزارتا گرفتاری یوهو با هم ریخت سرم.. شوکه بودم اصلا.. که خداراشکر یکی یکی داره حل میشه.. عزیزم ایشالله مشکلات خانواده شما هم حل بشه.. مخصوصا مریضی جاریت..خدا به جوونیش و بچه های قدونیم قدش رحم کنه.. [ناراحت] ایشالله خدا همه گرفتاری هارو خودش حل میکنه.. برات دعا میکنم.. برام دعاکن که محتاجم[قلب]

عطر باران

سلام محیا جون [قلب] حال واحوال این روزهامون چقدر شبیه هم شده !! شعر قشنگی بود ممنون خیلی صفا کردم [گل] مسلمه که از حکمت خدا سردرنمیاریم پس بهتره که بازم به خودش توکل کنیم و همه چیزو بسپاریم به خودش که قادر و دانا وتواناست [قلب]

محمد مهدی

سلام زیات قبول و مقبول[گل]همیشه به زیارت و سیاحت انشاا... کاملا درسته فقط با توکل به خداست که همه چیز قابل حل شدنه و شکری باید بجا اورد.

سلام با خودت درگیری ؟ بی خیال جاربت هم خوب می شه . همه ی آدمهای اطرافتو نمی تونی عوض کنی حرص نخور خر زود پیر می شی

خلوت نشین

سلام ابجول ِ من چطور مطورایی ؟ غصه مصه نخور... عین چهارساله (بلکه بیشتر) که غرق شدیم خانوادتا تو یه سری سختی که به قول ما زمینی ها تمومی نداره ... گرچه میدونم داره ... خدا خداس دیگه ما فقط سختی ها رو میبینیم اما ی عالمه آسونی هم باهاشه ... ان مع العسر یسرا (این معیت رو ما درنظر نمیگیریم) همه جا باید خدا رو شکر کنیم ... دوستت دارم ابجول نازم دعات میکنم