برای خط خطیهایم

تابستانی که گذشت باز شدم یک وبگرد بالفطره!
تمام کارهایی را که روی هم تلمبار کرده بودم برای تابستان گذاشتم کنارو دوباره برگشتم به اعتیاد سابقم.
امان از رفیق ناباب، امان...!
توی همه این وبگردیها که ازشان کلی مطلب نو یادمیگیرم کلی ترغیب میشوم برای تقویت قلم ضعیفم یا تشویق میشوم برای یادگرفتن کدنویسی برای راحت شدن از شرقالبهای این و آن و داشتن یک قالب مخصوص خود زانوی عروجم (چیزی که خیلی وقت است آرزو به دلم شده!) اما بین همه اینها یک حس بدی هم به سراغم آمده که خیلی دارد اذیتم میکند و آن هم "حس ضعف قلم و در هم بر هم بودن نوشته ها"یم است.
بعضا میدانم که قلم قوی ای ندارم و فقط سعی در قوی نشان دادنش دارم.
دلم میخواهد خیلی قوی باشد این مداد سیاه، انقدر که بلکه بتواند این حسهای لعنتی سرکشم را کمی آرام کند، ولی چرا ...
*
اماباز هم وقتی خوب فکر کردم یکهو دلم آرام شد یکباره حس کردم من، من هستم با تمام نقص هایم اما دوستانی دارم که از خوبی زیادشان آنها را نمی بینند چشمشان از خوبی خودشان پر است و مرا هم...

این شد که وقتی میبینم زانوی عروج خودم را بیشتر دوست دارم انقدر که دوست ندارم و اصلا حاضر نیستم رهایش کنم هرچندگاهی فکر میکنم تکراریست و نمیتوانم درموردش بگویم "مخاطب خاص" دارد که منتظر آپهایش باشند اما به جرات میتوانم بگویم خانواده و دوستانی دارد که دوستش دارند و دوستشان دارد خیلی. خیلی بیشتر از مخاطبین خاصی که ندارد و حتی دارد،شاید!
*
زانوی عروج هرچند نویسنده ای دارد که هرسال جشن تولدش را فراموش میکند و تازه چهارده شهریور که زادروزه خودش میشود یادش میاید همراهش مردادیست ، هرچند نویسنده اش عادت کرده انگار فقط وقتی غم دارد خط خطیش کند و موقع شادی تنها باشد اما همیشه همراه تمام لحظه هاییست که دوست را از همانجا باید شناخت..

راستی منت دار تمام تبریکهایتان:)


پی نوشت:
I Was Never Tired Of This Life And Its Not Gonna Matter If I Fall Down Twice, Coz I Know Each Time I Fall, You Wont Let Me Hit The Grond.Thanks For Being Around


پی نوشت:
هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ….ــــد !
بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم …
حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد …
شـکـسـتَنـشـان
یـک آدم را مـی شـکند..

پی نوشت:
در خیالم پشت سرت آب ریختم...
نه برای اینکه برگردی
تا پاک شود هرچه رد پای توست از زندگی...

بعد نوشت: به درک! خودخواه بی جنبه.


Be full of ENERGY

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خلوت نشین

از پ.ن وسطی خیلی خوشم اومد [نیشخند] [قلب]

خلوت نشین

قلمتو عشق است ابجول خودم [ماچ]

خلوت نشین

وخ کردی یه سر بیا محل تحصیل ما... هم زیارته هم سیاحت هم دیار ریفیق [چشمک]

قاصدک

سلام بر ته تغاری عزیز[قلب] غصه نخور برا اینکه یادت میره سالگرد تولدت را[شیطان] چون تولد منم هیشکی یادش نمیمونه[نگران] امسال تازه فهمیدم چرا؟؟؟!!!![سوال] چون 29شهریور روز جهانی آلزایمره و الحمدلله این مواقع همه آلزایمر دارن[خنده]

قاصدک

به هرحال خوشحالم که زانوی عروج هنوزم هست. مخاطب خاص میخوای چکار؟؟!!![تعجب] همینطوریش اینقدر مبهم مینویسی که اغلب اوقات منکه متوجه نمیشم باکی بودی!!؟؟ مثل همین:به درک! خودخواه بی جنبه[تعجب][شیطان] خوش و سلامت و برقرار باشی.[قلب][گل][خداحافظ]

باران

سلام محیا جونم [قلب] سالا تحصیلی جدید مبارک[گل] اغاز فصل زیبای پاییز هم مبارکککک[نیشخند][پلک][قلب] خب وایسا رد شم بعد اب بریز دیگه موش ابکشیده شدم [زبان][خنده] بعدشم نه به اون اب ریختنت نه به اون به درک گفتنت !![قهقهه] قربون اون نوشتنت که هیشکی سر ازش در نمیاره [چشمک][ماچ]شایم در میارن و خودشونو میزنن کوچه ی علی چپ![مغرور] [نیشخند] امیدوارم به زودی ببینمت [قلب]

زهره

اینجانب نیز در پوست خود جا نمیشوم. از خوشحالییییی

باران

بانویم معصومه علیهاالسلام ! میلادت، نور به چشم‏ها می‏پاشد و سرور به دل‏ها؛ و رایحه بهشتی‏ات، مشام دل را با عطر خوش حضور می‏نوازد؛ میلادت مبارک! [قلب][گل] محیا جون میلاد مهر بانوی سرشار از عاطفه حضرت فاطمه معصومه بر شما مبارک [گل] روزتون هم مبارک [چشمک][نیشخند][ماچ]

نسرین

جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ دیر میای محیا بد جور چند ماهه دلم وبلاگ میخواد